محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1693
تاريخ الطبرى ( فارسي )
اسلام را برگزين و ما ترا و زمينت را وامىگذاريم ، يا جزيه بده كه مىپذيريم و از تو مىگذريم ، اگر از يارى ما بىنيازى مىرويم و اگر به يارى ما حاجت دارى از تو دفاع مىكنيم و گر نه به روز چهارم ، جنگ است و تا روز چهارم ، جنگ آغاز نمىكنيم ، مگر تو آغاز كنى . من اين را از طرف يارانم و همه سپاهيان تعهد مىكنم » گفت : « مگر سالار قومى ؟ » گفت : « نه ، ولى مسلمانان نسبت به هم چون يك پيكرند و پايينترشان از جانب بالاترشان تعهد مىكند . » آنگاه رستم با سران پارسى خلوت كرد و گفت : « رأى شما چيست آيا سخنى واضحتر و قوىتر از سخن اين مرد شنيدهايد ؟ » گفتند : « خدا نكند به چيزى از اين مايل شوى و دين خويش را به سبب اين سگ واگذارى ، مگر لباس او را نديدى ؟ » گفت : « واى بر شما ، لباس را نبينيد ، رأى و سخن و رفتار را ببينيد ، عربان به لباس و خوراك اعتنا ندارند و شرف را حفظ مىكنند ، لباسشان مانند شما نيست و نظرشان در بارهء لباس همانند شما نيست . » پارسيان سوى ربعى رفتند و سلاح او را دست مىزدند و او را تحقير مىكردند . ربعى گفت : « مىخواهيد مرا ببينيد كه خودم را به شما بنمايم ؟ » و شمشير خويش را از پارچه در آورد كه گويى شعلهء آتش بود . پارسيان گفتند : « شمشير را در غلاف كن » و او بكرد ، آنگاه سپرى بينداختند و سپر چرمى او را بينداختند كه سپر آنها دريد و سپر وى سالم ماند . آنگاه ربعى گفت : « اى پارسيان ، شما غذا و لباس و پوشيدنى را بزرگ مىداريد و ما آن را حقير مىشماريم » سپس بازگشت تا در مدت معين در كار خويش بنگرند .